دست من، دست بهار، دست ...
می خواهم بهار را با تو شریک شوم ...
من و بهار و تو
عطر بهار از نفس های بی قراری میگوید که برای شکوفا شدن گل ها در سینه حبس شده است ...
طعم بهار از شیرینی شهد گل هایی ست که ارمغان شادیند...
و زمینِ امسالِ بهار، بر منطق من استوارسو پیام بهار، مهربانی ست ...
...
تو آنجا و من اینجا
کسی را نداشته ام تا با او از چیزهای کوچک بگویم
از دانه های شبنم بر تیغه های علف
یا از چیزهای بزرگ
از آنچه که در جهان می گذرد .
تنها بوده ام
گفته ام با خود و با خود در خیال بوده ام
اکنون دریافته ام که
داشتن کسی در کنار تا کجا حیاتی است .
«سوزان پولیس شوتز»
پ.ن ۱ : چند روز پیش ، استادمون گفت : معنای عشق ، عشق الهی ست! مرتبه بعد از این عشق هم ، عشق مادر به فرزند هست .
واقعا معنای عشق همینه ! اما من فکر میکنم عشق در تمام ذرات وجود داره
وقتی که بارون می باره ، نوای عشق طنین انداز میشه .
پ.ن ۲ : واسه یکی از عزیزانم هم دعا کنید . مرسی ![]()
لحظه های بی تو ...
تمام می شود
سال های در خود بودنم
تمام می شود
تمام لحظه های بی تو بودن
چمباتمه زدن
و گاهی هم اشک های آرامم
تمام می شود سالی پر از
آب و خاک و زمین
و انگار منم که تمام می شود
با تمام تنهایی
و منی تازه می سازم
با تمام وجود کسی که با منست...
...
ممنونم ... عزیزم
...
بهارتون زیبا ، براتون شادی ها رو آرزو می کنم .![]()
نام من یادت باد
«زندگی چیزی نیست که لب طاقچۀ عادت از یاد منو تو برود»
زندگی ! گاهی چقد دلم برایش تنگ میشود ...
مأمن تنهایی من ،امشب آنقد دل تنگم که حتی توان نوشتن هم ندارم ...
...
سربسته ماند بغض گره خورده دردلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
پ.ن ۱ : فقط برای تو بود دلم ...
شکوه عشق ...
کائنات و هر آنچه در او بود اوج شکوه و جلال را عیان می ساخت اما " آنی" را طلب می کرد تا بشکفد و جهان را سرشار از زیبایی سازد .
فرشتگان زیبا بودند ولی کو عاشقی که زبان به تحسین این همه باز گشاید .
حرکت سیارات ، نظم حیرت انگیز کهکشان ها ، بی آغازی و بی پایانی خوشه های اختران، شکوه مهر و ماه ، سکوت ملکوتی فضای بیکران ... و انسان در گوشه ای از این ملک پا به عرصه نهاد.
گِل او با کیمیای عشق سرشتند تا ژرفای زیبایی و شکوه معشوق را دریابد ، جرعه ای از شراب عشق به او نوشاندند تا مست دیدار معشوق گردد . چه او نیز در جستجوی عاشقی بود تا به او عشق بورزد .
آنکو از این کیمیا بهره ای نگرفته ، شکوه حیات در نمی یابد و در تنهایی ره می سپارد .
« از کتاب صدای سخن عشق »
قلمم را یارای گفتن نیست ، پس در چشمانم بنگر ...
و باران که می بارد ، در بهار لحظه هایم ، طنین انداز نام توست ای مایه وجود آدمی ...
و می خواهم همین امروز شاد باشم ، می خواهم همین لحظه را عشق بورزم ، شاید فردایی نباشد ...
به هر جا برد بدون، ساحل همونجاست...
کسی آمد که حرف عشقو با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
...
و باز عشق ...
از میان تمامی نواهای زمینی
نوایی که به دورترین نقطه در آسمان راه می یابد
موسیقی موزون قلب عاشق است .
هنری وارد بیچر
...
نمی دانم تقصیر توست یا تقصیر من که این غبار دارد نفس هایم را می گیرد ...
این چه غباریست که اشک هایم برای زدودنش کافی نیس ...
منتظر بارانم تا شاید او مرهم دردم باشد ، اما او هم بر من گذری نمی کند ...
چه می کنی ای روزگار بی کسی، نمی بینی تاب تحملم هر روز کم تر می شود، نمی بینی دیگر طاقت این زخم ها را ندارم ، شکستنم را نمی بینی ! ...
...
آسمان من، التیام بخش وجودم باش ...
پ.ن ۱ :شاید این ها بیهوده گویی باشد اما دنیای من راز های ناگفتنی این نوشته هاست ...
پ.ن ۲ : دلتنگی هایم چه بی قراری می کند ...
دریا...
آرام و خروشان ، چه بی صدا و پر هیاهوست ...
چه زمان طلوع که گستره ای طلایی رنگ می شوی ، و آنگونه می درخشی که تمام زرگران از نداشتنت حسرت می خورند...
چه زمان غروب ، آنگونه رنگ می بازی که چشمانم بی هیچ پلک زدنی نظاره گر تو می شود ...
...
اندکی گوش جان بسپار به صدای خروشان آرام دریا و ساحل ! می شنوی حدیث دلداگی را ! می شنوی طنین عشق را ، هنگامی که دریا ساحل را بوسه باران می کند ! ... ساحل هم برای دریاش، فنا می شود ...
لحظاتی چشمانت را ببند و در مرز ساحل و دریا قدم بردار ، آنگونه که ساحل را حس کنی و دریا بر قدم هایت بوسه زند ؛ و رد پای تو را به اعماق بی کرانش می برد ... و در میابی که مرز برای این دو معنا ندارد ... ، و چه زیباست یکی شدن ...
...
در این روزگار بی کسی، تو ای ساحل محبوب دریا بمان ...
می دانم که اندیشه ای درست نیست اما، دلم برای در آغوش گرفتنت دریا، هنوز می تپد ...
خواب...
در آغاز آخرین شب خزان زمین ، در این راهی که مملو از درختان است به تو می اندیشم ؛ درختانی که سرشاخه هایشان به جای برگ ها ، مأمن کلاغ های سیاهی ست که با قارقارشان، مرگ شکوفه خزان را جار می زنند ...
و خبر از آمدن تو می دهند ای سپید ترین فصل سال ...
و تو می آیی و خواب مرگ را بر گستره زمین می پراکنی ، خوابی که خبر از، تولدی دیگر می دهد ...
برای خواب ابدی رنج ها و تولد شادی ها ، برای حس دوباره بهار
و برای تولد دوبارم با تو همراه می شوم ...
هرچند،هر لحظه که عشق متولد میشود،آدمی هم در آن لحظه متولد می شود...
...
و هیچ برای گفتن ندارم
زیرا عظمت تو در این صفحه نمی گنجد ...
و کلام خاموش من هنوز، توان توصیف معنای تو را ندارد ...
ای خورشید صحرای کربلا که هیچ گاه غروب نمی کنی...
فقط دعایم کن که تنها نامت را نبرم ، تنها سیاه نپوشم ، تنها اشک نریزم ؛ بلکه با جان دل نامت را ببرم ...
دعایم کن کسی نباشم که دوباره عاشورایت، تنها روزی شود در تقویم ...
...
غافل...
هر روز دل تنگی هایم متولد می شوند ، هر زمان تولدی می گیرند با شمع هایی که دیگر خاموش نمی شوند ...
و بی کسی هایم برای تولدشان لحظه شماری می کند، تا از تنهایی بگریزند
غافل از این که
این ها، فرزندان تنهایی اند ...
برای خواهرم...
می خواهم زیباترین مروارید های دریای بیکران عشق را، برای تو بیاورم تا گردنبندی بر نقش زیبای تو باشند، زیرا تو مایه رخ نمایی آن هایی ...
می خواهم زیباترین گل های سرزمین راز دوست داشتن را، در میان گیسوانت جای دهم ...
بگذار اشک های تو، چشمان خیس من باشد ...
بگذار از قسمت شادی هایم، شکوفه لبخند تو باشد...
می خواهم مترسک مزرعه دلت باشم تا پرندگان درد و رنج را از تو دور کنم ...
دوست دارم هر گاه دلشکسته و غمگین شدی ، آغوش دلم منزلگاهی برای دل تو باشد ...
می خواهم در برگ ریزان خزان هم، بهار را به تو هدیه دهم ...
حال شاخ گلی را نثار تو می کنم که در لحظه تولدمان زاده شد، پذیرای عطرش باش ...
و گوش جان بسپار به بارانی که به سویت می آید که طنینش از لحظه های دلتنگی می گوید، که سالهاست در میان این کوچه های بی قراری، به دنبال رد پایی از تو می گردد...
و می خواهم در همین لحظه ناب طلوع عشق ، بگوییم دوستت دارم تا حتی اندکی دیر نشود ...
دوستت دارم ...
...
¤ نمی دانم چقدر گذشته است ، اما چندی ست که خود نیز با حال خویش بیگانه ام ...
¤ نمی دانم چرا حتی دیگر ، دست خودم هم به سقف دل تنگی هایم نمی رسد ...
¤ نمی دانم به دنبال کاغذ باشم یا قلم، اما چرا این دو یارای من نمی شوند ، نکند دست هایم را گم کرده ام ! ...
¤ دور زمانی ست که دلم برای تمام کسانی که دوست شان دارم دلتنگ شده و چه بی قراری می کند در این وادی بی کسی ...
¤ دلم برای لمس کردن اشک آسمان بی تابی می کند ، آسمان کی می شود بوسه بارانم کنی ...
¤ چرا معنای پاک عشق ، گمگشته دل ها شده است ، اصلا دیگر دلی هست ! ...
¤ چرا امروز، معنای دوست داشتن در روزگار غریبی می کند، چرا عزلت نشین تنهایی شده است ...
¤ بگذار ، می خواهم پا برهنه با چشمانی بسته در سنگلاخ پیش روم حتی اگر رنج بردم بهتر از چشمان باز مردمانی ست که در این روزگار نمی بینند ، می خواهم با چشم دلم راه روم ...
¤ بگذار ، می خواهم سکوت کنم ؛ می خواهم بلندترین فریاد های خاموش را احساس کنم حتی اگر دیگر چیزی نشنوم ...
¤ و دلم برای دلم می سوزد که هیچ مأمنی برای اشک هایش نیست ...
¤ همیشه با تو می مانم ای دل ، زیرا که زندگی با توست ؛ من ، تو و زندگی مثلثی می شویم برای ماندن ، برای پیدا کردن نور ، برای اوج رهایی ...
¤ ای کاش می توانستی نگاهم را پیدا کنی ...
¤ و دریا ، می خواهم دریا شوم ... آری بی کسی هایم ، می خواهم دریا شوم ...
غروب ...
نمی دانم چرا زمان غروب دلم برای آسمان تنگ می شود ، هنگامی که اندکی ابر در امتداد افق است ، این آسمان و ابرهایش با غروب خورشید چه رنگی می بازند...
کدام نقاش می تواند در امتداد کوه ها ، این رنگ های زیبای غروب آسمان را با رقص پرندگان بر روی بوم جاری کند ...
تأملی کن در این غروب و بنگر که در امتداد چشم هایت ، آسمان چه می گوید ...
در نسیم این غروب پاییزی ، لحظه ای را تنها برای غروب این آسمان بگذار و چنان عظمتی را ببین که لحظه ای پلک زدن بر چشمانت را از تو می رباید ...
این لحظات تو را می خواند ، برای ماندنت ، برای ارزشت ، ... آری تو آنقدر روح زیبایی داری که آسمان در برابر «نرگس چشمانت» این گونه رخ می نماید ...
فلسفه زندگی
فلسفه زندگی چیست ؟
پ.ن ۱: خوشحال می شم دوستای خوبم ، معنای این سوال رو برام در یک پاراگراف یا یک جمله حتی یه کلمه پاسخ بدند .
پ.ن ۲: در این روزگار و آشفتگی های ذهن شاید این سوال ما را به دنبال معنا فرا بخواند .
پ.ن ۳: دوست دارم نظرات شما رو در تحقیقی که به این نام دارم ارائه بدم . مرسی
سکوت
دیگر سکوت می کنم، برای ابدیت سکوت می کنم...
سکوت می کنم و حتی نگاه هم را از همگان بر می گیرم تا از چشمانم هم به غوغای وجودم پی نبرند ...
بگذار دنیای من، رویای من و من تنها برای خودم باشیم و بس...
و سکوت معنای من است...
چه صفایی داره این حرم ...
تا مرا یادست، چشمم بوده و دستان تو ...
لطف خود را وا مگیر، ای هشتمین مولای من...
چه صفایی داره این حرم، از میون این همه شلوغی وقتی اون گنبد طلایی دیده میشه ؛ یه حس خوبی بهت دست میده ، هرچی نزدیکتر میشی دلت بی تاب تر میشه ...
وقتی که غریبی، دلت از آدم و عالم گرفته، این جا چه جای امنیه... ، توی این شلوغی و هیاهوی دلها، میشه بازم یه خلوت پیدا کنی و به آرامش برسی...
اون گنبد طلایی، که وقتی بهش نگاه می کنی دلت آروم می گیره ...
دوست داری تمام ناگفتنی ها رو باهاش بگی، چون می دونی که گوش می کنه ...
اما چقد سخته لحظه ای که باید بری ، دلت می خواد تا آخرین لحظه چشم از گنبد برنداری،دلت نمی یاد جایی رو که سراسر آرامشه از دست بدی...
چه صفایی داره این حرم...
دلم گرفت ...
خدایا !
حالا که تو هم با دل من نیستی
دیگر از این آدم ها انتظاری نیست ...
به کجا روم ...
امشب هم دلم تنگ شده ، باز هم امشب دل هوایت را می کند...
امشب هم به آسمان پناه می برم ، با چشمانی که به دنبال تو می گردند؛ اما جز ستاره هایی که چشمک می زنند هیچ پاسخی با من نمی گوید، پس من کجا دنبال تو بگردم ...
این باد پاییزی می وزد اما هیچ قاصدکی از سوی تو برای من نمی آورد، پس برای چه می وزد...
طلوع فردا را وقتی که دیگر از تو خبری نیست نمی خواهم ،بزار این شب تا ابد بماند تا در این ظلمت بی کران گم شوم ...
آسمان پر از ستاره هاست، اما من چشمک این ستاره ها را نمی خواهم، من تنها به دنبال چشمان تو می گردم ؛حال که چشمانت را پیدا نمی کنم پس بهتر است تمام ستارگان خاموش شوند، تاریکی باشد و بس ...
با این دل رنج دیده، در این سرای بی کسی، از چه کسی نشانیت را بجویم ...
در این وسعت خاکی پر هیاهو، من کجا به دنبال تو بگردم
به کجا روم
وقتی نیستی ...
می خوام بنویسم اما یارای نوشتنم نیست ...
تو به من بگو جواب دلم را چه بگویم. اگر ز تو پرسد، به او چه بگویم؟ با دل شکسته ام چه کنم؟ دلی که از آتش بی تو بودن سوخت و این داغ که من بر دل دیوانه ام نهادم، جمله جهان را می سوزاند و من تحمل بار سنگینش را کردم.
ای طپش های دل حزینم، روزی، ساعتی خواستم بگویم که عاشقت هستم. اما ای امید جان، در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر، از زندگی پر بارتر و از امیدها سرشار شد و حس کردم تو از نگاهم رازم را خوانده باشی. اما اینک بدون تو و نفس های گرم و نوازشگرت، تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم و قطره قطره عشقم را با تمام ذرات وجودم در یک جلمه می گنجانم و می گویم، عزیزم دوستت دارم و بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم. چرا که هجرانت پاییزی سخت برای دلم بود که در آن برگریزان عشق را به تماشا نشستم و رنج کشیدم ...
«ازکتاب لحظه های بی تو»
سپیده عشق
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
...
«فروغ فرخزاد»
ای دل ...
سلام ای دل ...
یه زمانی با نوشتن آروم می گرفتم ، اما حالا قلمم یارای کاغذ نیست . گفتم امروز با تو بگم . نمی دونم چی بگم ای دل ... ؛ گفتم اندکی از دردت به کسی بگم دیدم تنها خودت هستی و بس ...
چی شده ای دل ، که توی لحظه ها تنها صدای ترک خوردن به گوش میرسه ؛ باد زد به پنجره و چنان پنجره را گشود که گلدان قدیمی مادربزرگ شکست و آه از تمام خانه بلند شد... ؛ می بینی دل ،صدای گلدان را همه شنیدند اما کسی صدای شکستن تو را نمی شنود ...
چی شده ای دل ، که در این دنیای پر هیاهو این قد تنها شدی ، که در سکوتت همدم اشک شدی ، داری از همگان دست می کشی ، کجاست آن شوری که می خواستی به همگان هدیه دهی ...
چی شده ای دل ، که پرستوهات دیگه بی بال و پر شدند ، دیگه توی آسمون اوج نمی گیرند؛ چی شده آسمانت بی ستاره شده ، که خودت رو تو تاریکی شب گم می کنی ...
چی شده ای دل ، که حتی من هم دیگر از دردت نمی دانم ...
در کوچه سار شب
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیرغم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
« هوشنگ ابتهاج »
لیالی قدر
امام صادق (ع) :
در اين ماه شبي است كه عمل در آن، از عمل هزار ماه بهتر است ...
******
شهادت مولا امیر المومنین رو به همه دوستان تسلیت میگم .
امام علی (ع) :
« برترين عبادت، شب زندهداري به ذكر و ياد خداي سبحان است .»
***********
شبای قدر از اون شبایی است که شاید بشه دلهای گمشده رو پیدا کرده ، بیایید دنبال دلهامون بگردیم شاید گم شده باشند ... .
توی این شبا واسه همه دعا کنیم ... ، واسه بیمارانی که دعا بهشون نیرو می بخشه و یاد کسایی که سال قبل کنارمون بودند و دیگه نیستند ...
التماس دعا ![]()
دعا کنید ...
من یاد ندارم خوب بنویسم ، اصلا هیچی یاد ندارم ؛ اصلا نمی دونم چی بگم . بیایین واسه عزیز من دعا کنیم که امیدش رو از دست نده ، توی این ماه قشنگ واسش دعا کنین خوب شه ...
آخه مگه یه بیماری چقدر زور داره ، پس امید چیکاره است ؟!... زندگی یعنی امید ، باور کن
![]()
![]()
![]()
پنجشنبه شبای ماه رمضان حتما صفای دیگه داره ، یادتون نره واسه اونایی که رفتند فاتحه بخونیم ، اما واسه اونایی که هستند بیشتر دعا کنیم ... ، تا دیر نشه ...
28/05/۸۹
شب عاشقی 2
زمان زود می گذرد ، زود تر از رسیدن برگ ها به روی زمین ؛ شاید هم ما زود می گذریم ، شاید زمان آرام می گذرد اما ما بی خبریم از این گذر ؛ هنگامی که چشمانمان بسته است ، هنگامی که نگاهمان به آسمان نیست ، صدای آرامش را نمی شنویم ، حس لطیف شادی را احساس نمی کنیم ، هنگامی که گرمای عشق ورزیدن را حس نمی کنیم و ... ، این جاست که دیگر لحظه ها را حس نمی کنیم ...
هنگامی که برگ از شاخه ای به زمین می افتد ، زمان برایش زیباتر از پیش می گذرد زیرا به اوج عشق می رسد و دوباره به پای درخت عشقی تازه می ورزد ... ، پس بیایید ما هم هر روز ، هر زمان عشق را به همگان هدیه دهیم تا هر زمان عشقی متولد شود ، تا لحظه هایمان سراسر زیبایی باشد تا زمانی که به زیبایی معبودمان برسیم ... ، آنگاه دیگر از این گذر زمان بی خبر نیستیم چون هر لحظه عاشقانه زیستیم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یادتون باشه امشب یاد همه رفته گان هم باشیم ...
![]()
![]()
![]()
ببینیم امشب حافظ از دل چه می گوید
در آن هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندین عجب نباشد
مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
در کارخانه عشق از کفر ناگزیرست آتش کرا بسوزد گر بولهب نباشد
در کیش جان فروشان فضل و هنر نزیبد اینجا نسب نگنجد اینجا حسب نباشد
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد
می خور که عمر سرمد گر در جهان توان یافت جز باده بهشتی هیچش سبب نباشد
حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی روزی شود که با او پیوند شب نباشد
هر چه می خواهد دل تنگت بگو...
هر روز در کوچه ها راه میروم ، کوچه هایی که زمانی بوی گل ها آدمک ها را مدهوش می کرد ؛ اما اکنون بوی بی کسی می دهد بوی درد تنهایی می دهد بوی خاکستر می دهد ...
تقصیر کدامین آدمک قصه بود یا به کدامین تاوان ، دنیا این گونه دل می شکند ... ، هر روز در این جهان خاکی به دنبال دلی می گردم تا محبت را نثارش کنم تا روزی که همه ، بوی گل ها را دوباره احساس کنند اما این آدمک ها به ظاهر دل می دهند آنها جز خورده شیشه هایی که هر روز بر دلم زخم می زنند چیزی نثارم نمی کنند ...
![]()
![]()
![]()
چه چیز برکه زیبای دلت را ، مردابی می کند که حتی هیچ نیلوفری یارای نجات تو را ندارد ...
...
بگویید که چرا در این جهان خاکی دل ها یکدیگر را حس نمی کنند ؟!!...
شب عاشقی (1)
دلم می خواد شب های جمعه همیشه یه نوشته ای باشه و چه زیباتر اگر از دل باشد . میگم امروزه این قد دغدغه ی آدم ها زیاد شده که شاید از خیلی چیز ها فراموش کردند ، خیلی چیزها... . بیام شب های جمعه یه صفحه قرآن یا یه سوره کوچولو برای کسانی ( چه آدم هایی که می شناسیم و نمی شناسیم ) که از این دنیا رفتند بخونیم ، حتما دلشون شاد میشه ... .
![]()
![]()
![]()
حتما غزلی از حافظ هم امشب رو دلنشین تر میکنه :
شممت روح و داد و شمت برق وصال بیا که بوی ترا میرم ای نسیم شمال
احاد یالجمال الحبیب قف و انزل که نیست صبر جمیلم در اشتیاق جمال
شکایت شب هجران فروگذار ایدل بشکر آنکه بر افکند پرده روز وصال
چو یار بر سر صلح است و عذر میخواهد توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
بیا که پرده گل زیر هفت خانه چشم کشیده ام بتحریر کارگاه خیال
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که کس مباد چو من در پی خیال محال
ملال مصلحتی می نمایم از جانان که کس بجهد نماند ز جان خود بملال
مرا دلیست پریشان بدست غم پامال چنانکه هیچکس نیست واقف احوال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی بخاک ما گذری کن که خون مات حلال
...