سکوت
دیگر سکوت می کنم، برای ابدیت سکوت می کنم...
سکوت می کنم و حتی نگاه هم را از همگان بر می گیرم تا از چشمانم هم به غوغای وجودم پی نبرند ...
بگذار دنیای من، رویای من و من تنها برای خودم باشیم و بس...
و سکوت معنای من است...
دیگر سکوت می کنم، برای ابدیت سکوت می کنم...
سکوت می کنم و حتی نگاه هم را از همگان بر می گیرم تا از چشمانم هم به غوغای وجودم پی نبرند ...
بگذار دنیای من، رویای من و من تنها برای خودم باشیم و بس...
و سکوت معنای من است...
تا مرا یادست، چشمم بوده و دستان تو ...
لطف خود را وا مگیر، ای هشتمین مولای من...
چه صفایی داره این حرم، از میون این همه شلوغی وقتی اون گنبد طلایی دیده میشه ؛ یه حس خوبی بهت دست میده ، هرچی نزدیکتر میشی دلت بی تاب تر میشه ...
وقتی که غریبی، دلت از آدم و عالم گرفته، این جا چه جای امنیه... ، توی این شلوغی و هیاهوی دلها، میشه بازم یه خلوت پیدا کنی و به آرامش برسی...
اون گنبد طلایی، که وقتی بهش نگاه می کنی دلت آروم می گیره ...
دوست داری تمام ناگفتنی ها رو باهاش بگی، چون می دونی که گوش می کنه ...
اما چقد سخته لحظه ای که باید بری ، دلت می خواد تا آخرین لحظه چشم از گنبد برنداری،دلت نمی یاد جایی رو که سراسر آرامشه از دست بدی...
چه صفایی داره این حرم...
خدایا !
حالا که تو هم با دل من نیستی
دیگر از این آدم ها انتظاری نیست ...
امشب هم دلم تنگ شده ، باز هم امشب دل هوایت را می کند...
امشب هم به آسمان پناه می برم ، با چشمانی که به دنبال تو می گردند؛ اما جز ستاره هایی که چشمک می زنند هیچ پاسخی با من نمی گوید، پس من کجا دنبال تو بگردم ...
این باد پاییزی می وزد اما هیچ قاصدکی از سوی تو برای من نمی آورد، پس برای چه می وزد...
طلوع فردا را وقتی که دیگر از تو خبری نیست نمی خواهم ،بزار این شب تا ابد بماند تا در این ظلمت بی کران گم شوم ...
آسمان پر از ستاره هاست، اما من چشمک این ستاره ها را نمی خواهم، من تنها به دنبال چشمان تو می گردم ؛حال که چشمانت را پیدا نمی کنم پس بهتر است تمام ستارگان خاموش شوند، تاریکی باشد و بس ...
با این دل رنج دیده، در این سرای بی کسی، از چه کسی نشانیت را بجویم ...
در این وسعت خاکی پر هیاهو، من کجا به دنبال تو بگردم
به کجا روم
می خوام بنویسم اما یارای نوشتنم نیست ...
تو به من بگو جواب دلم را چه بگویم. اگر ز تو پرسد، به او چه بگویم؟ با دل شکسته ام چه کنم؟ دلی که از آتش بی تو بودن سوخت و این داغ که من بر دل دیوانه ام نهادم، جمله جهان را می سوزاند و من تحمل بار سنگینش را کردم.
ای طپش های دل حزینم، روزی، ساعتی خواستم بگویم که عاشقت هستم. اما ای امید جان، در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر، از زندگی پر بارتر و از امیدها سرشار شد و حس کردم تو از نگاهم رازم را خوانده باشی. اما اینک بدون تو و نفس های گرم و نوازشگرت، تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم و قطره قطره عشقم را با تمام ذرات وجودم در یک جلمه می گنجانم و می گویم، عزیزم دوستت دارم و بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم. چرا که هجرانت پاییزی سخت برای دلم بود که در آن برگریزان عشق را به تماشا نشستم و رنج کشیدم ...
«ازکتاب لحظه های بی تو»
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
...
«فروغ فرخزاد»