به کجا روم ...
امشب هم دلم تنگ شده ، باز هم امشب دل هوایت را می کند...
امشب هم به آسمان پناه می برم ، با چشمانی که به دنبال تو می گردند؛ اما جز ستاره هایی که چشمک می زنند هیچ پاسخی با من نمی گوید، پس من کجا دنبال تو بگردم ...
این باد پاییزی می وزد اما هیچ قاصدکی از سوی تو برای من نمی آورد، پس برای چه می وزد...
طلوع فردا را وقتی که دیگر از تو خبری نیست نمی خواهم ،بزار این شب تا ابد بماند تا در این ظلمت بی کران گم شوم ...
آسمان پر از ستاره هاست، اما من چشمک این ستاره ها را نمی خواهم، من تنها به دنبال چشمان تو می گردم ؛حال که چشمانت را پیدا نمی کنم پس بهتر است تمام ستارگان خاموش شوند، تاریکی باشد و بس ...
با این دل رنج دیده، در این سرای بی کسی، از چه کسی نشانیت را بجویم ...
در این وسعت خاکی پر هیاهو، من کجا به دنبال تو بگردم
به کجا روم
...