خواب...

 

 

در آغاز آخرین شب خزان زمین ، در این راهی که مملو از درختان است به تو می اندیشم ؛ درختانی که سرشاخه هایشان به جای برگ ها ، مأمن کلاغ های سیاهی ست که با قارقارشان، مرگ شکوفه خزان را جار می زنند ...

و خبر از آمدن تو می دهند ای سپید ترین فصل سال ...

و تو می آیی و خواب مرگ را بر گستره زمین می پراکنی ، خوابی که خبر از، تولدی دیگر می دهد ...

برای خواب ابدی رنج ها و تولد شادی ها ، برای حس دوباره بهار

و برای تولد دوبارم با تو همراه می شوم ...

 

                 هرچند،هر لحظه که عشق متولد میشود،آدمی هم در آن لحظه متولد می شود...

 

 

ادامه نوشته

...

 

و هیچ برای گفتن ندارم

زیرا عظمت تو در این صفحه نمی گنجد ...

 و کلام خاموش من هنوز، توان توصیف معنای تو را ندارد ...

ای خورشید صحرای کربلا که هیچ گاه غروب نمی کنی...

فقط دعایم کن که تنها نامت را نبرم ، تنها سیاه نپوشم ، تنها اشک نریزم ؛ بلکه با جان دل نامت را ببرم ...

دعایم کن کسی نباشم که دوباره عاشورایت، تنها روزی شود در تقویم ...

...

 

ادامه نوشته

غافل...

 

 

هر روز دل تنگی هایم متولد می شوند ، هر زمان تولدی می گیرند با شمع هایی که دیگر خاموش نمی شوند ...

و بی کسی هایم برای تولدشان لحظه شماری می کند، تا از تنهایی بگریزند

غافل از این که

این ها، فرزندان تنهایی اند ...

 

برای خواهرم...

 

 

می خواهم زیباترین مروارید های دریای بیکران عشق را، برای تو بیاورم تا گردنبندی بر نقش زیبای تو باشند، زیرا تو مایه رخ نمایی آن هایی ...

می خواهم زیباترین گل های سرزمین راز دوست داشتن را، در میان گیسوانت جای دهم ...

بگذار اشک های تو، چشمان خیس من باشد ...

بگذار از قسمت شادی هایم، شکوفه لبخند تو باشد...

می خواهم مترسک مزرعه دلت باشم تا پرندگان درد و رنج را از تو دور کنم ...

دوست دارم هر گاه دلشکسته و غمگین شدی ، آغوش دلم منزلگاهی برای دل تو باشد ...

می خواهم در برگ ریزان خزان هم، بهار را به تو هدیه دهم ...

حال شاخ گلی را نثار تو می کنم که در لحظه تولدمان زاده شد، پذیرای عطرش باش ...

و گوش جان بسپار به بارانی که به سویت می آید که طنینش از لحظه های دلتنگی می گوید، که سالهاست در میان این کوچه های بی قراری، به دنبال رد پایی از تو می گردد...

و می خواهم در همین لحظه ناب طلوع عشق ، بگوییم دوستت دارم تا حتی اندکی دیر نشود ...

 

                                                                دوستت دارم ...

 

ادامه نوشته

...

 

 

¤ نمی دانم چقدر گذشته است ، اما چندی ست که خود نیز با حال خویش بیگانه ام ...

¤ نمی دانم چرا حتی دیگر ، دست خودم هم به سقف دل تنگی هایم نمی رسد ...

¤ نمی دانم به دنبال کاغذ باشم یا قلم، اما چرا این دو یارای من نمی شوند ، نکند دست هایم را گم کرده ام ! ...

¤ دور زمانی ست که دلم برای تمام کسانی که دوست شان دارم دلتنگ شده  و چه بی قراری می کند در این وادی بی کسی ...

¤ دلم برای لمس کردن اشک آسمان بی تابی می کند ، آسمان کی می شود بوسه بارانم کنی ...

¤ چرا معنای پاک عشق ، گمگشته دل ها شده است ، اصلا دیگر دلی هست ! ...

¤ چرا امروز، معنای دوست داشتن در روزگار غریبی می کند، چرا عزلت نشین تنهایی شده است ...

¤ بگذار ، می خواهم پا برهنه با چشمانی بسته در سنگلاخ پیش روم حتی اگر رنج بردم بهتر از چشمان باز مردمانی ست که در این روزگار نمی بینند ، می خواهم با چشم دلم راه روم ...

¤ بگذار ، می خواهم سکوت کنم ؛ می خواهم بلندترین فریاد های خاموش را احساس کنم حتی اگر دیگر چیزی نشنوم ...

¤ و دلم برای دلم می سوزد که هیچ مأمنی برای اشک هایش نیست ...

¤ همیشه با تو می مانم ای دل ، زیرا که زندگی با توست ؛ من ، تو و زندگی مثلثی می شویم برای ماندن ، برای پیدا کردن نور ، برای اوج رهایی ...

¤ ای کاش می توانستی نگاهم را پیدا کنی ...

¤ و دریا ، می خواهم دریا شوم ... آری بی کسی هایم ، می خواهم دریا شوم ...

 

ادامه نوشته