¤ نمی دانم چقدر گذشته است ، اما چندی ست که خود نیز با حال خویش بیگانه ام ...
¤ نمی دانم چرا حتی دیگر ، دست خودم هم به سقف دل تنگی هایم نمی رسد ...
¤ نمی دانم به دنبال کاغذ باشم یا قلم، اما چرا این دو یارای من نمی شوند ، نکند دست هایم را گم کرده ام ! ...
¤ دور زمانی ست که دلم برای تمام کسانی که دوست شان دارم دلتنگ شده و چه بی قراری می کند در این وادی بی کسی ...
¤ دلم برای لمس کردن اشک آسمان بی تابی می کند ، آسمان کی می شود بوسه بارانم کنی ...
¤ چرا معنای پاک عشق ، گمگشته دل ها شده است ، اصلا دیگر دلی هست ! ...
¤ چرا امروز، معنای دوست داشتن در روزگار غریبی می کند، چرا عزلت نشین تنهایی شده است ...
¤ بگذار ، می خواهم پا برهنه با چشمانی بسته در سنگلاخ پیش روم حتی اگر رنج بردم بهتر از چشمان باز مردمانی ست که در این روزگار نمی بینند ، می خواهم با چشم دلم راه روم ...
¤ بگذار ، می خواهم سکوت کنم ؛ می خواهم بلندترین فریاد های خاموش را احساس کنم حتی اگر دیگر چیزی نشنوم ...
¤ و دلم برای دلم می سوزد که هیچ مأمنی برای اشک هایش نیست ...
¤ همیشه با تو می مانم ای دل ، زیرا که زندگی با توست ؛ من ، تو و زندگی مثلثی می شویم برای ماندن ، برای پیدا کردن نور ، برای اوج رهایی ...
¤ ای کاش می توانستی نگاهم را پیدا کنی ...
¤ و دریا ، می خواهم دریا شوم ... آری بی کسی هایم ، می خواهم دریا شوم ...