شکوه عشق ...
کائنات و هر آنچه در او بود اوج شکوه و جلال را عیان می ساخت اما " آنی" را طلب می کرد تا بشکفد و جهان را سرشار از زیبایی سازد .
فرشتگان زیبا بودند ولی کو عاشقی که زبان به تحسین این همه باز گشاید .
حرکت سیارات ، نظم حیرت انگیز کهکشان ها ، بی آغازی و بی پایانی خوشه های اختران، شکوه مهر و ماه ، سکوت ملکوتی فضای بیکران ... و انسان در گوشه ای از این ملک پا به عرصه نهاد.
گِل او با کیمیای عشق سرشتند تا ژرفای زیبایی و شکوه معشوق را دریابد ، جرعه ای از شراب عشق به او نوشاندند تا مست دیدار معشوق گردد . چه او نیز در جستجوی عاشقی بود تا به او عشق بورزد .
آنکو از این کیمیا بهره ای نگرفته ، شکوه حیات در نمی یابد و در تنهایی ره می سپارد .
« از کتاب صدای سخن عشق »
قلمم را یارای گفتن نیست ، پس در چشمانم بنگر ...
و باران که می بارد ، در بهار لحظه هایم ، طنین انداز نام توست ای مایه وجود آدمی ...
و می خواهم همین امروز شاد باشم ، می خواهم همین لحظه را عشق بورزم ، شاید فردایی نباشد ...
...