...

 

نمی دانم تقصیر توست یا تقصیر من که این غبار دارد نفس هایم را می گیرد ...

این چه غباریست که اشک هایم برای زدودنش کافی نیس ...

منتظر بارانم تا شاید او مرهم دردم باشد ، اما او هم بر من گذری نمی کند ...

چه می کنی ای روزگار بی کسی، نمی بینی تاب تحملم هر روز کم تر می شود، نمی بینی دیگر طاقت این زخم ها را ندارم ، شکستنم را نمی بینی ! ...

...

آسمان من، التیام بخش وجودم باش ...

 

 

پ.ن ۱ :شاید این ها بیهوده گویی باشد اما دنیای من راز های ناگفتنی این نوشته هاست ...

پ.ن ۲ : دلتنگی هایم چه بی قراری می کند ...    

 

 

دریا...

 

آرام و خروشان ، چه بی صدا و پر هیاهوست ...

چه زمان طلوع که گستره ای طلایی  رنگ می شوی ، و آنگونه می درخشی که تمام زرگران از نداشتنت حسرت می خورند...

چه زمان غروب ، آنگونه رنگ می بازی که چشمانم بی هیچ پلک زدنی نظاره گر تو می شود ...

...

اندکی گوش جان بسپار به صدای خروشان آرام دریا و ساحل ! می شنوی حدیث دلداگی را ! می شنوی طنین عشق را ، هنگامی که دریا ساحل را بوسه باران می کند ! ... ساحل  هم برای دریاش، فنا می شود ...    

لحظاتی چشمانت را ببند و در مرز ساحل و دریا قدم بردار ، آنگونه که ساحل را حس کنی و دریا بر قدم هایت بوسه زند ؛ و رد پای تو را به اعماق بی کرانش می برد ... و در میابی که مرز برای این دو معنا ندارد ...  ، و چه زیباست یکی شدن ...

...

در این روزگار بی کسی، تو ای ساحل محبوب دریا بمان ...

می دانم که اندیشه ای درست نیست اما، دلم برای در آغوش گرفتنت دریا، هنوز می تپد  ...

 

 

 

ادامه نوشته