نمی دانم تقصیر توست یا تقصیر من که این غبار دارد نفس هایم را می گیرد ...

این چه غباریست که اشک هایم برای زدودنش کافی نیس ...

منتظر بارانم تا شاید او مرهم دردم باشد ، اما او هم بر من گذری نمی کند ...

چه می کنی ای روزگار بی کسی، نمی بینی تاب تحملم هر روز کم تر می شود، نمی بینی دیگر طاقت این زخم ها را ندارم ، شکستنم را نمی بینی ! ...

...

آسمان من، التیام بخش وجودم باش ...

 

 

پ.ن ۱ :شاید این ها بیهوده گویی باشد اما دنیای من راز های ناگفتنی این نوشته هاست ...

پ.ن ۲ : دلتنگی هایم چه بی قراری می کند ...