وقتی نیستی ...
می خوام بنویسم اما یارای نوشتنم نیست ...
تو به من بگو جواب دلم را چه بگویم. اگر ز تو پرسد، به او چه بگویم؟ با دل شکسته ام چه کنم؟ دلی که از آتش بی تو بودن سوخت و این داغ که من بر دل دیوانه ام نهادم، جمله جهان را می سوزاند و من تحمل بار سنگینش را کردم.
ای طپش های دل حزینم، روزی، ساعتی خواستم بگویم که عاشقت هستم. اما ای امید جان، در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر، از زندگی پر بارتر و از امیدها سرشار شد و حس کردم تو از نگاهم رازم را خوانده باشی. اما اینک بدون تو و نفس های گرم و نوازشگرت، تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم و قطره قطره عشقم را با تمام ذرات وجودم در یک جلمه می گنجانم و می گویم، عزیزم دوستت دارم و بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم. چرا که هجرانت پاییزی سخت برای دلم بود که در آن برگریزان عشق را به تماشا نشستم و رنج کشیدم ...
«ازکتاب لحظه های بی تو»
...