زمان زود می گذرد ، زود تر از رسیدن برگ ها به روی زمین ؛ شاید هم ما زود می گذریم ، شاید زمان آرام می گذرد اما ما بی خبریم از این گذر ؛ هنگامی که چشمانمان بسته است ، هنگامی که نگاهمان به آسمان نیست ، صدای آرامش را نمی شنویم ، حس لطیف شادی را احساس نمی کنیم ، هنگامی که گرمای عشق ورزیدن را حس نمی کنیم و ...   ، این جاست که دیگر لحظه ها را حس نمی کنیم ... 

هنگامی که برگ از شاخه ای به زمین می افتد ، زمان برایش زیباتر از پیش می گذرد زیرا به اوج عشق می رسد و دوباره به پای درخت عشقی تازه می ورزد ... ، پس بیایید ما هم هر روز ، هر زمان عشق را به همگان هدیه دهیم تا هر زمان عشقی متولد شود ، تا لحظه هایمان سراسر زیبایی باشد تا زمانی که به زیبایی معبودمان برسیم ...  ، آنگاه دیگر از این گذر زمان بی خبر نیستیم چون هر لحظه عاشقانه زیستیم ...

 

یادتون باشه امشب یاد همه رفته گان هم باشیم ...

 

ببینیم امشب حافظ از دل چه می گوید

 

در آن هوا که جز برق اندر طلب نباشد     گر خرمنی بسوزد چندین عجب نباشد

مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل     بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد

در کارخانه عشق از کفر ناگزیرست     آتش کرا بسوزد گر بولهب نباشد

در کیش جان فروشان فضل و هنر نزیبد    اینجا نسب نگنجد اینجا حسب نباشد

در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است     خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد

می خور که عمر سرمد گر در جهان توان یافت    جز باده بهشتی هیچش سبب نباشد

حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی    روزی شود که با او پیوند شب نباشد