سلام ای دل ...

یه زمانی با نوشتن آروم می گرفتم ، اما حالا قلمم یارای کاغذ نیست . گفتم امروز با تو بگم . نمی دونم چی بگم ای دل ... ؛ گفتم اندکی از دردت به کسی بگم دیدم تنها خودت هستی و بس ...

چی شده ای دل ، که توی لحظه ها تنها صدای ترک خوردن به گوش میرسه ؛ باد زد به پنجره و چنان پنجره را گشود که گلدان قدیمی مادربزرگ شکست و آه از تمام خانه بلند شد... ؛ می بینی دل ،صدای گلدان را همه شنیدند اما کسی صدای شکستن تو را نمی شنود ...

چی شده ای دل ، که در این دنیای پر هیاهو این قد تنها شدی ، که در سکوتت همدم اشک شدی ، داری از همگان دست می کشی ، کجاست آن شوری که می خواستی به همگان هدیه دهی ...

چی شده ای دل ، که پرستوهات دیگه بی بال و پر شدند ، دیگه توی آسمون اوج نمی گیرند؛ چی شده آسمانت بی ستاره شده ، که خودت رو تو تاریکی شب گم می کنی ...

چی شده ای دل ، که حتی من هم دیگر از دردت نمی دانم ...