هر روز در کوچه ها راه میروم ، کوچه هایی که زمانی بوی گل ها آدمک ها را مدهوش می کرد ؛ اما اکنون بوی بی کسی می دهد بوی درد تنهایی می دهد بوی خاکستر می دهد ... 

 تقصیر کدامین آدمک قصه بود یا به کدامین تاوان ، دنیا این گونه دل می شکند ... ، هر روز در این جهان خاکی به دنبال دلی می گردم تا محبت را نثارش کنم تا روزی که همه ، بوی گل ها را دوباره احساس کنند اما این آدمک ها به ظاهر دل می دهند آنها جز خورده شیشه هایی که هر روز بر دلم زخم می زنند چیزی نثارم نمی کنند ...

چه چیز برکه زیبای دلت را ، مردابی می کند که حتی هیچ نیلوفری یارای نجات تو را ندارد ...

 ...

 

بگویید که چرا در این جهان خاکی دل ها یکدیگر را حس نمی کنند ؟!!...